قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

378

تاريخ نگارستان ( فارسى )

كرد و چون از بايزيد و ملازمانش كارهاى ناشايستى سرزد شاه طهماسب ناگزير او را و يارانش را در زندان افكند و در همان اوقات ميان سلطان سليمان عثمانى و شاه طهماسب صفوى پيمانى بسته شده بود كه متعرض كشور يكديگر نشوند سليمان خان بايزيد را از طهماسب درخواست كرد او نيز ناچار ويرا بپدرش سپرد تا از پيمانشكستن دور و بعدل و داد نزديك باشد و زمانه او را بدين ابيات وصف كردى شعر : دست عدلى دراز كردستى * هم بپاداش و هم بباد افراه كه نه بس روزگار مىپايد * اى قضا عمر روزگار پناه عدل دايم بود گواه دوام * بر دوام تو عدل تست گواه [ 637 - تعصب شاه طهماسب در دين . ] 637 من اثر التعصب شاه طهماسب با همه گذشتى كه داشت گاهى در تعصبات دينى و مذهبى افراط كردى گويند يكى از تجار انگلستان كه از طرف ملكه اليزابت مأمور بتجارت بايران شده بود نامه‌اى بشاه طهماسب براى حمايت از طرف ملكه به دو داد هنگامى كه شاه او را اجازهء خدمت داده كفش براى آن بدبخت فرستاد تا پوشيده بدرگاه آيد و پاى مردى مسيحى زمين‌سراى شاهى را پليد نكند و چون شرف مجلس دست داد شاه از او پرسيد كه تو كافرى يا مسلمان ؟ انگليسى احمق در جواب گفت نه كافرم و نه مسلمان بلكه نصرانى هستم و مسيح را از همهء پيامبران كلانتر مىدانم شاه خشمناك شده در جوابش گفته بود ما را به يارى و مدد كفار نيازى نيست و ويرا دستور باز گشت بانگلستان داد و چون بيرون از بارگاه ميرفت يكى از ملازمان درپى وى روان شده تا بيرون در سراى شاهى بر جاى پاى او خاك ميريخت تا نشانهء پاى كافرى در زمين درگاهش نمانده باشد . شعر : قهر تو گر طلايه به دريا كشد شود * در در صميم جوف صدف دانهء انار ور يك نسيم خلق تو بر پشه بگذرد * از كام شير نافه برد آهوى تتار [ 638 - وقايع ايام طهماسب . ] 638 من الوقايع از بيست سال اخير پادشاهى طهماسب وقايعى كه ياد كرده‌اند يكى تاخت‌وتاز ساليانهء اوزبك است به اطراف خراسان و ديگر قحطى و نايابى در كشور ايران تا اندازه‌ايكه مردم يكديگر را ميخوردند . گويند در آن روزگار از آسمان چيزى مىباريد مانند دانهء گندم ليك از آن خردتر مردم آن را با اندكى آرد آميخته سد جوع ميكردند و آن غذائى لذيذ بود و تا اندازه‌اى از سختى در